آن روز عصر برای آمدن به خانه عجله داشتم. دوست داشتم هر چه
سریعتر به ایستگاه برسم. خوب میدونستم اگر این اتوبوس رو از دست بدهم،
برای آمدن اتوبوس بعدی باید کلی معطل بشوم و تازه کلی هم تو ترافیک بمونم
برچسب:
نویسنده: زهرا مرادی
«برای فراموش کردنش هر کاری انجام دادم. خیلی دوستش داشتم و
نبود او آزارم میداد. من به خاطر علی خودم را در این زندگی سیاه گرفتار
کردم.»
این جملات زن تنها و سیه روزگاری بود که حتی خانواده اش هم دیگر
برچسب:
نویسنده: زهرا مرادی
صبح که از خواب بیدار شدم، دلشوره در جانم افتاده بود. سعی میکردم
به اتفاقهای خوب و امیدوارکنندهای بیندیشم. اما این حربه هم تاریخ مصرف
خودش را داشت. ناگزیر بدون اینکه به همسرم مرتضی چیزی بگویم او ر
برچسب:
نویسنده: زهرا مرادی
حوالی ساعت ده و نیم بود که از باشگاه بیرون زدم و بعد از یک ساعت
ورزش سخت شروع کردم به قدم زدن... همان طور که داشتم میآمدم وارد یکی از
فرعیهای خیابان نواب شدم و با اینکه پاسی از شب گذشته بود به دل
برچسب:
نویسنده: زهرا مرادی
آقاجون و مادرجون یعنی آقا عزیز ا... خان و ملک خانوم عاشق هم
بودند... لحظهای بدون هم نمیتوانستند زندگی کنند و همیشه سعی میکردند تا
پشت و پناه هم باشند... اما، در کنار این حس درونی از روزی که من به
برچسب:
نویسنده: زهرا مرادی
خیلی دلم میخواست که این مطلب چاپ شود تا شما به نقش پررنگ «وحید» و «عشق» بیشتر واقف شوید که بدانید چهها میکند...
من و مهین زندگیمان را خیلی عاشقانه شروع کردیم. زمانی که ما
تصمیم به ازدواج گرفتیم
برچسب:
نویسنده: زهرا مرادی
دستهام از سوز سرما بیحس شده بود. با عجله دربست گرفتم و
برگشتم خونه. وقتی مادرم صورت سرخ شده و دستهای لرزونم رو دید با دلخوری
گفت مگه صبح نگفتم با ماشین خودت برو لجباز؟
از لحن بیانش خندم گرفت و
برچسب:
نویسنده: زهرا مرادی
خواهر بزرگم «توران» همینطور پشت سر هم صحبت میکرد و یکریز
از محمدحسین میگفت: «من فقط همین رو میدونم که اگر این حرف راست باشه که؛
شانس فقط یکبار در هر خونهای رو میزنه! برای «پوران» این یکبار
برچسب:
نویسنده: زهرا مرادی
اولین نفری بودم که میترا موضوع عاشق شدنش را براش اعتراف
کرد... از همان بچگی من و میترا به خواهر دو قلوها ی افسانهای شهرت گرفته
بودیم.
من سه دقیقه از میترا بزرگتر بودم و همین سه دقیقه، عاملی بود
ت
برچسب:
نویسنده: زهرا مرادی
در زندگیام هیچ چیز کم نداشتم و از همه بهتر و مهمتر همسرم بود
که هرگز در هیچ شرایطی مرا تنها نگذاشت و برای ادامه تحصیل و کسب مدارج
بالاتر مشوقم بود اما از آنجا که متاسفانه من آدم بسیار مغروری بودم،
برچسب:
نویسنده: زهرا مرادی
- بچهجون ناسلامتی امروز قراره برای خواهرت خواستگار بیاد، کجا میخوای شال و کلاه کنی؟
- ای بابا، مامان جون خوبه از دو ماه پیش بهت گفته بودم که امروز قراره برم کرج مهمونی خداحافظی دوستم.
- آره پسر
برچسب:
نویسنده: زهرا مرادی
قطعا شما هم بارها با جمله تقابل سنت و مدرنیته برخورد کردهاید
و حتما هر یک از شما هم نظر خاصی دارید. بعضیها طرفدار سنت و عدهای دیگر
موافق تفکرات جدید و تازه و در این میان افرادی هم وجود دارند که م
برچسب:
نویسنده: زهرا مرادی
هفته اول تعطیلات عید بود که کامران از دوستان قدیمیام با من تماس
گرفت... معمولا در تمام این سالها ایام نوروز تهران هستم و از هوای پاک و
خیابانهای خلوت آن لذت میبرم و فکر میکنم برای ما که ساکن اب
برچسب:
نویسنده: زهرا مرادی